دیدن دو تا ماهی قرمز تو تنگ یه پسر بچه ۵-۶ ساله که با یه توپ قرمز کوچیک داره بازی میکنه بهت لبخند میزنه
حس خوبیه از حال و هوای(بیحالی کوفتی) این چند وقته خیلی بهتره
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:6 توسط MAHDI-17 |
« لا الهَ اِلا اللهُ بِعِزَّتِكَ و قُدرَتِك لا اله الا اللهُ بحقِّ حقِّكَ وحُرمَتِك لا اله الا اللهُ فَرِِّج بِرَحمَتِك »
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 0:13 توسط MAHDI-17 |
به نقل بعضي از زنان رسول الله-صلي الله عليه وسلم- روايت است كه رسول الله -صلي الله عليه وسلم- فرمود:‹‹مَن أتى عرّافاً فسأله عن شيءٍ فصدَّقه؛ لم تُقبَل له صلاة أربعين يوماً››. (مسلم)
ترجمه: اگر كسي نزد كاهني برود و از او در مورد چيزي سوال بكند, سپس او را تصديق بنمايد، نماز چنين شخصي تا چهل روز پذيرفته نخواهد شد.
همچنين أبو هريره -رضي الله عنه- از رسول الله -صلي الله عليه وسلم- نقل ميكند كه فرمود: ‹‹ومن أتىكاهناً فصدَّقه بما يقول، فقد كفر بما أُنزل على محمَّد››. [أبو داود]
ترجمه: و هر كس نزد كاهني برود، و او را در گفتههايش تصديق بكند، با اين كار، به آنچه بر محمد نازل شده كفر ورزيده است.
وهمچنين أبو هريره -رضي الله عنه- از رسول الله -صلي الله عليه وسلم- نقل ميكند كه فرمود: ‹‹ومن أتى عرافاً أو كاهناً فصدَّقه بما يقول، فقد كفر بما أُنزل على محمَّد››. [أبوداود, ترمذي, نسائي, ابن ماجه, ومستدرك حاكم]
ترجمه: و هر كس نزد عرافي يا كاهني برود، و او را در گفته هايش تصديق بكند، با اين كار، به آنچه بر محمد نازل شده كفر ورزيده است.
همچنين عمران بن حصين از رسول الله -صلي الله عليه وسلم- نقل ميكند كه فرمود:‹‹ليس منا من تَطير أو تُطير له، أو تَكهن أو تلحفن له أو سحر، أو سحر لهُ، ومن أتىكاهناً فصدَّقه بما يقول، فقد كفر بما أُنزل على محمَّد››. (بزار با سند جيد)
ترجمه: از من نيست كسيكه فال بگيرد و يا براي او فال گرفته شود يا كهانت بكند و يا براي او كهانت بشود يا جادو بكند و يا بخاطر او جادو بشود.
و هر كس نزد كاهني برود، و او را در گفتههايش تصديق بكند، با اين كار، به آنچه بر محمد نازل شده كفر ورزيده است.
البته اين روايت طبراني با سند حسن از ابن عباس بدون جملهي «و من أتى كاهناً) إلى آخره. آمده است.
بغوي ميگويد: عراف كسي است كه مدعي شناخت امور پوشيده است. مثلاً دزد را شناسايي ميكند و گمشده را پيدا ميكند و مانند اينها.
بعضي گفتهاند: عراف همان كاهن است و كاهن كسي است كه از اموري كه هنوز اتفاق نيفتاده است، خبر ميدهد. و گفتهاند: آنست كه به گمان خود، اسرار قلب را ميداند.
ابن تيميه ميگويد: عراف به كاهن و منجم و ساير كساني كه از امور غيب و پوشيده سخن ميگويند، گفته ميشود.
ابن عباس در مورد كساني كه از روي حروف ابجد و نگاه به ستارگان سخناني ميگويند گفته است: اينان نزد الله، هيچ بهرهاي ندارند.
كاهن: يعني غيبگو و منجم. كهانت متضاد با توحيد است و كاهن, مشرك محسوب ميشود. زيرا او با اختصاص دادن پارهاي از عبادات، به جنها، موفق مي شود، جني را به خدمت گمارد كه آن جن بعضي از اخبار پوشيده را به اطلاع وي ميرساند.
كهان در اصل لقب مرداني بود در زمان جاهليت كه مردم آنها را انسانهاي نيك و متدين ميدانستند و خيال ميكردند كه آنها غيب ميدانند، بدين خاطر از آنان ميترسيدند و آنها را مقدس پنداشته و تعظيم مي كردند.
راه دست يابي جنها به مسائل غيبي، عبارت است از استراق سمع، كه قبل از بعثت رسول الله -صلي الله عليه وسلم- به كثرت اتفاق ميافتاد و در زمان بعثت ايشان به هيچ وجه، استراق سمعي صورت نگرفت تا كتاب خدا، كه در حال نزول تدريجي بود از هر گونه دستبرد وگزند، محفوظ بماند.
اما پس از درگذشت رسول الله مجدداً زمينهي استراق سمع براي جنها فراهم گرديد. با اين تفاوت كه در آسمان نگهبانان زيادي گماشته شد و شهابها براي پرتاب بسوي كساني كه قصد استراق سمع دارند، مهيا شدند، بنابراين اكنون آن استراق سمعي كه قبل از بعثت رخ مي داد، اتفاق نمي افتد بلكه خيلي كمتر شده است.
پس كاهن و عراف دو كلمهي مترادف ميباشند همچنين منجم و كسيكه با ترسيم خطوط، روي زمين مدعي تشخيص امور است، نيز يكي هستند. در حديثي كه به نقل از بعضي از زنان رسول الله -صلي الله عليه وسلم- نقل گرديد، آمده است كه هر كس نزد كاهن و عرافي برود و او را تصديق نمايد البته اين جمله «فصدقه» در روايت مسلم نيامده بلكه در مسند احمد، ذكر شده است كه مؤلف بنابر اصلي كه نزد محدثين مقرر است آنرا به مسلم نسبت داده و آن عبارت است از اينكه حديثي را كه توسط يكي از همنشينان صحيحين روايت شده باشد، به آنها نسبت مي دهند. البته بشرطي كه اصل حديث در آنها وجود داشته باشد.
‹‹لم تقبل صلاته…›› يعني نمازش تا چهل روز قبول نميشود. البته اين بدان معني نيست كه بايد قضاي اين نمازها را بجاي آورد. بلكه هدف اينست كه در مقابل گناه سنگيني كه مرتكب شده است، ثواب نمازهاي چهل روزش باطل ميشود. و اين بيانگر خطر اين گناه بزرگ است. پس نبايد نزد كاهنان و غيبگويان رفت، حتي براي اطلاع نيز نبايد در مجلس آنان حضور پيدا كرد.
«بما أنزل على محمَّد» يعني قرآن. زيرا در قرآن و احاديث پيغمبر، تصريح شده است كه كاهن و ساحر و انسان غيبگو، موفق نمي شوند و همواره دروغ ميگويند. پس كسيكه نزد اينها ميرود و تصديقشان ميكند در واقع به قرآن و سنت كفر ورزيده است.
جملهي «ليس منا» بيانگر حرمت و كبيره بودن، موردي است كه پس از آن ذكر ميشود.
«من تطير أو تطير له» در بحثهاي آينده ، به تفصيل از آن سخن خواهيم گفت. «أو تكهن» يعني مدعي علم غيب بشود و از غيب سخن بگويد. «أو تكهن له» يعني كسيكه نزد كاهن برود و از او در مورد مسائلي كه جز عالم الغيب كسي نميداند، بپرسد. هر كس مرتكب يكي از اين موارد بشود، به محمد -صلي الله عليه وسلم- و آنچه او آورده كفر ورزيده است. زيرا تصديق نمودن كاهن، او را در شرك به الله، كمك و تشويق ميكند و بدون ترديد كاهن مرتكب شرك اكبر شود و مشرك است.
ابن تيميه ميگويد: عراف به كاهن و منجم و رمال گفته ميشود. «منجم» در آينده از آن، سخن خواهيم گفت. «رمال» يعني كسيكه با ترسيم خطوط روي زمين و ريگستان و يا بوسيله شمردن سنگريزهها از غيب سخن ميگويد.
و ساير كساني كه از اين روشها استفاده ميكنند و با مشاهده كف دست و فنجان از آينده سخن ميگويند، مشمول حكمي هستند كه در مورد عراف بيان گرديد.
ابن عباس ميگويد: كساني كه با حروف ابجد سر و كار دارند و به ستارگان مينگرند و از غيب سخن ميگويند، نزد خدا بهرهاي ندارند. زيرا آنها با اين كار معتقد به نوعي تاثير اين اشياء در روند كارها هستند و اين خود نوعي از كهانت است.
بايد دانست كه كهانت بر چند نوع است كه در واقع همهي آنها به يك نوع ختم ميشوند و آن استفاده از جن در اطلاع رساني ميباشد.
البته كاهنان براي فريب دادن مردم، به برخي وسايل ظاهري مانند نگاه به ستارگان و به نگريستن در كف دست و غيره، روي ميآورند. تا مردم خيال بكنند اينها اولياء الله بوده و با علم وسيعي كه در اختيار دارند، اين مسايل را كشف ميكنند.
خلاصه آنچه در اين باب بيان شد:
1ـ ايمان به قرآن، و تصديق نمودن كاهن، نميتوانند در يك قلب جمع بشوند.
2ـ تصريح به اين كه اين عمل كفر است.
3ـ حكم كسي كه سخن كاهن را بپذيرد و نزد او برود.
4ـ حكم كسي كه براي او فال بزنند.
5ـ حكم كسي كه براي او سحر بكنند (يعني به نفع او سحر بكنند).
6 ـ حكم كسيكه حروف ابجد را فرا بگيرد.
7ـ فرق ميان كاهن و عراف
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:54 توسط MAHDI-17 |
عزیزم بیا با قایق عشقمون روی ابرا پرواز کنیم پیتکو پیتکو در ماته جومر دامکه در کانو والی جامکه هره ه ه ماهی وه در هاتو کلمه کانکه در بر پایل چالکه هر ه ه ه ماهی وه من نوسه وله رابا رابا منه دله رابا رابا آمریکی کله رابا رابا دو سونیااااااااااااااااا دمم گرم عجی پستی شد فک نمیکردم هندیم انقدر خوب باشه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا خوبه از آمیتا چاخان و دارو دستش بدم میات
اینم همینجوری اهنگ شاهرخ خان داشتم گوش میکردم گفتم بذار هندی بلغور کنم ببینم چه مزه ای میده بانمکه
ولی اصلا هیچی به مخم نمیرسیدا فک نمیکردم هندیا یه روز بدرد بخورن آقا مهدی هرچه خار آید روزی بکار آید![]()
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:32 توسط MAHDI-17 |
نبردی است که به نام رویاهامان انجام میشود.درجوانی که برای نخستین بار رویاهایمان با تمام نیرو در دون مان منفجر میشود بسیار شجاعیم اما هنوز جنگیدنمان را نیاموخته ایم با تلاش بسیار جنگیدن را می آموزیم اما در آن هنگام دیگر شهامت ورود به نبرد را نداریم. پس بر علیه خود بر میخیزیم و نبرد را درون خود انجام میدهیم و خود به بدترین دشمن خود تبدیل میشویم. میگوئیم رویاهایمان کودکانه اند یا دشوار تر از انند که تحقق یابند یا حاصل آگاهی ناکافی ما از زندگی اند.رویاهایمان را می کشیم چون از جنگیدن در نبرد نیک میترسیم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:54 توسط MAHDI-17 |
فکر کن من یه کندو بیارم خونه یه کندوی عسل خیلی هم ذوق دارم که چه کندوی قشنگی آوردم بعد بهم بگن ااااا یه زنبور توشه میخوای کندو یه بار بسوزون که زنبورای توش بمیرن!
ولی من ترتیب ۲-۳ تا زنبور توش با حشره کش میدم نگاه میکنم میبینم اااااااااا عجبا اینا که زنبو گاوین(همون زنبورای قرمز خوفناک)
عجب شانسیآوردما اگه یه دونه از اینا میزدم کارم با .......
خلاصه یه دفه احساس میکنم یکی دیگشون پشت سرمه میخواد گردنمو نیش بزنه بعد یه نفر میگه مهدی پشتت ولی من خودم متوجه شده بودم بعد با یه حرکت ماتریکسی بدون اینکه پشت سرمو ببینم با حشره کش زنبور رو میکشم آره افتاد زمین ولی نه هنوز زندست بعد بسعی میکنم نیشش در ارم ولی نمیتونم بعد با یسری وسایل خاص مجبور میشم چرخش کنم بالاخره اینم مرد یه سری چیزای عجیب از زنبوره میاد مث دندونای یه حیون درنده!!!!!! خب اینام یادگاری شکار زنبور نگهش میدارم![]()
حالا بنظرتون جریان چیه ....؟!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:14 توسط MAHDI-17 |
عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم وقتی این آهنگ گوش میدم یه حس غریبی دارم .... راستی اسم وبلاگ میخام تغییر بدم پیدا کنید پرتغال فروش را..
بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم
بیا با من قدم بزن تو کوچه ی درد و دلام
بشکن تنهایی من با یه تبسم یا سلام
پاییز میاد از اشک تو واسه خودش غم میاره
بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره
عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم
بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم
بیا با من قدم بزن تو کوچه ی درد و دلام
بشکن تنهایی من با یه تبسم یا سلام
پاییز میاد از اشک تو واسه خودش غم میاره
بهار پیش رنگ نگات قشنگیشو کم میاره
کی از تو مهربون تره وقتی غریب و بی کسم
با شوق حس عطر تو تازه میشه هر نفسم
عشق من و پیدا بکن از نامه های گم شده
شاید بفهمی این دلم از خود چرا بی خود شده
عکس تو همیشه اینجاست که نده دوریت عذابم
بشمرم چند تا ستاره که ببینمت تو خوابم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:28 توسط MAHDI-17 |
تا حالا پیش اومده یه خداحافظی کنی که ندونی سلام بعدی کی قراره بکنی برا من تا حالا چند دفعه شده
این وقتا تا بتونم خداحافظی رو دوست دارم عقب بندازم اگه بشه اصلا خداحافظی نکنم منتظر باشم تا سلام بعدی ولی هر چیزی یه آدابی داره فکرشو بکن کسایی که تقریبا بهشون عادت کردی دیگه نیستن مث رفتن برق که یه دفع میره شاید برق میدونه ما بهش عادت کردیم برا همین رفتنش طولانی مدت نیستش!
لحظات که گذشت مث خواب دیدن میمونه ولی وقت خداحافظی دلت میریزه
دوباره کی قراره خواب ببینم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:6 توسط MAHDI-17 |
سلام به همه بچه ها مخصوصا رفیق شفیق مریم خانم راستی سر کار میری؟
حقیقت اینکه دیگه کم پیدا نیستم یه جورایی محو شدم بعد از اینکه رفتم یزد تو یه سال شاید اگه اغراق نباشه اندازه این چند سال که از خدا عمر گرفتم تجربه کسب کردم خیلی خوب بود میدونم که همش کار خود خدا بود اصلا یه جورایی طرز فکرم عوض شدم یه روز اومدم کل وبلاگمو از اول تا اخرش خوندم اونموقع برام خیلی جذاب بود ولی الان.......
راستی بازم خدا کمکم کرد از یزد اومدم پرند بدون اینکه حتی یه کلمه بخونم خیلی جالبه البته یه جورایی پارسال همش تو این فکر بودم که من الان باید دانشجو اونجا باشم ولی خب قرار بود یه تجربه خیلی خوب نصیبم بشه
یدمه روز اول اینجارو واسه یکی زدم ولی اگه الان از نزدیک ببینمش شاید هیچ حسی بهش نداشته باشم هیچی
از اولشم یه اشتباه بود ولی تاوانش سنگین بود خیلی طول کشید تا بیدار شم خیلی ساده بودم خیلی افکار بچهگانه و ........... واقعا ساده و رویا پرداز بودم
الان بعضی از وبلاگارو میخونم یاد اونموقع خودم میوفتم اومیدوارم که همشون به نتیجه برسن
بنظر خودم خیلی پخته تر شدم خیلی
میگن ادمایی که پرکارند همیشه وقت واسه انجام کار دارن ولی کسایی که دست رو دست گذاشتن همیشه فک میکنن که وقت کم میارن
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:46 توسط MAHDI-17 |
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 16:35 توسط MAHDI-17 |
سلام سلاااااااااااام
چرا من اینجارو هر وقت میخوام اپ کنم نمیشه چرا باید حتما بره رو اعصاب من
چرا من حتی امسال یه بارم اینجارو اپ نکردم حتی واسه تولدم
چرا از بچه ها دیگه هیچ خبری نیست
چرا انقدر دوران وب نویسیمن زود تموم شد
چرا هیچکس دیگه حوصله وبلاگشو نداره
چرا مث قبل کل کل نداریم کی اول کامنت بذاره
چرا بعضی از بچه ها وبشونو حذف کردن
چرا خود منم دیگه مث قبل اینجارو اپ نکردم
چرا؟!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 2:34 توسط MAHDI-17 |
سلام به همه برو بچ چند وقت سر نزدم یعنی که حس نداشتم ولی دیگه دلم نیومد د
راستی میبینم که نسرین خاله هم برگشتن خوبی نسرین خانوم از آزاده خانوم هم
که چند وقتی پیداشون نبودم متشکریم
لادن همکار سابق میبینی استقلال چه
می تازه من که هر وقت تهران بودم بازی داشته رفتم استادیوم واماااااااا پرسپولیسی
به نام مریم که خبری ازش نیست چرا ؟ خدا میدونه گفت یه خاطره بگم این چند
میخواستم خاطراتمو تو یزد و اتفاقایی که میتونه تو یه خونه دانشجویی بیفترو بنویسم
که بازم طبق معمول بعلهههههههههههه درس حدس زدید من حسشو ن د ا ش ت م![]()
اما روز آخری بود که میرفتم سر کلاس یادمه اخرین امتحانمونم امتحان میان ترم
ریاضی بود که همه بچه ها بخاطر اون مونده بودن این چند وقته هم استادمون
جبرانی پشت سر هم میذاشت که عقب موندگیاشو جبران کنه روز سه شنبه ۴ دی ماه بود ساعت ۷.۳۰ از خواب بلند شدم رفتم از خونه بیرون از ساعت ۸ تا ۳:۱۵ یه ضرب سر کلاس ریاضی بودیم
که من داشت سرم منفجر میشد تخترو سیاه میدیدم
بعد که از کلاسش اومدیم بیرون بدون استراحت رفتیم سر فیزیک تازه خانم(استادمون) بهشون بر خورده بود چرا ما ۱۵ دقیقه دیر رفتیم
حالا من که دیگه اصلا حوصله درس نداشتم با دوستم بابک ته کلاس میگفتیم میخندیدیم بد بخت این استاده تا یه ذره از علایقش میگفت کل کل میکردیم شروع کرد سوال پرسیدن از پسرا گفتم نگاه کن ترو خدا یه بار نشد از این دخترا سوال بپرسه
بگه خرت به چن من من که خودم خدایی فقط برا اینکه حذف نشم رفتم سر کلاسش
بعد یکی از دخترای کلاسمون ۶ جلسه نیومده بود سر کلاس ککشم نمیگزد
بعد یه دفعه دیدم بابک داره مث این کورا دنبال یه چیزی رو زمین میگرده اول فک کردم خودکارشه بد که گفت یافتم دیدم به به اقا دنبال فندکه (دانشجو مملکت ما رو) من خندم گرفت اینم منتظر بود هنوز سرشو از تخته بر نگردونده بود گفت پاشو برو بیرون![]()
کلاس ساکت شو دیدم زل زده به من گفتش از کلاس برو بیرون من به بابک نگاه کردم(با انگشت اشاره کردم) گفتم مگه نمیبینی استاد چی میگه پاشو برو بیرون یه دفعه کلاس ترکید از خنده استاده قاطی کرد گفت نخیر با خود تو هستم برو بیرون از کلاس
من:چرا استاد؟
استاد:بخاطر اینکه همش داری میخندی سر کلاسم من از صبح سر کلاسم مث تو الان نیومدم سر کلاس که شارژ باشم
من:خستم استاد
استاد:اگه خسته بودی اینطور نمی خندیدی
من:استاد بخدا منم خستم از صبح سر کلاس بودم تازه من خسته میشم خندم میگیره
حالا اندفعه کل کلاس با استاد همگی با هم زدن زیره خنده
استاد:خب خسته نباشی بگیر بشین
من:استاد شیرین کام باشی (استاد دوباره خندش گرفت)
حالا استد تو صورتم نگاه نمیکرد که خندش بگیره گفت بگیر بشین تو اروم بشو نیستی
همین دیگه البته تو همین روز اتفاقای جالبتری افتاد از جمله سر جلسه امتحان که حس ندارم بگم![]()
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 22:0 توسط MAHDI-17 |
چه فوتبالی بازی میکنه این تیم فوتبال استقلال.............
اره دیگه الان ژنرال پسران ابی این تیم با ۵ امتیاز بالا نگه داشته بالا بالاتر
عادل هم که بعد از یه پوز زنی که کرد حسابی کبکش خروس میخوند خب خوش بحالش
اما خودم امتحانا تموم شد دروغ چرا خیلی هم خوب نبود چند وقت بود بد جور فکرم مشغول بود اخه یه اتفاقی که نباید می افتاد(البته برای یه نفر دیگه) افتاد وقتی دیدمش بد جور بهم ریختم دیگه خبری از اون ادم شاد نبود هیچ بد جور خورده بود زمین خدا رو شکر که حل شد....خدایا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ شکرت که رومو زمین نمیندازی
خودمم که همینجوری سرم شلوغه بعضی وقت ها انقدر قلبم سنگینی میکنه که میخوام فریاد بزنم ولی میگم فردایی هم هست
چند وقت پیش که من تهران نبودم مادرم خواب دیده بود که تعبیرش بر میگشت به من اون کسی که خواب مادرمو تعبیر کرده گفته چرا نگرانی راهش بازه پله های ترقی طی میکن تا جایی که .....
ولی هر کاری کردم خوابشو بهم نگفت نمیدونم چرا منم اصرار نکردم
نمیدونم اصلا احساس تنهایی نمیکنم ولی منتظر یه نفرم نمیدونم کی از راه میرسه شایدم هیچ وقت نرسه
ولی بالاخره افق های روشنم میشه دید
دوستتون دارم فعلا
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:23 توسط MAHDI-17 |
ای کاروان آهسته ران کارام جانم می رود / وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان / کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود او می رود دامن کشان ، من زهر تنهایی چشان / دیگر مپرس از من نشان ، کز دل نشانم می رود در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن / من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 2:40 توسط MAHDI-17 |
روزی از روزها برای تماشای طلوع خورشید زودتر از معمول از خواب بیدار شدم. وه! زیبایی آفرینش خداوند خارج از دایره توصیف بود. همانطور كه نگاه میكردم خدا را به خاطر شكوه و عظمت وصف ناپذیرش ثنا میگفتم. ناگهان در آن حال، پروردگار را در قلبم احساس كردم. 
از من پرسید: “دلباختهام هستی؟”
پاسخ دادم: “بلی، تو صاحب اختیار من هستی.”
سپس پرسید: “ اگر نقص عضو داشتی، باز دلباختهام میشدی؟”
از این سؤال مبهوت شدم. نگاهی به دستها، پاها و سایر اندامهای بدنم انداختم و حسرت خوردم كه اگر این اعضاء را نداشتم چه كارها كه قادر به انجامشان نبودم: پاسخ دادم: “خدایا در آن حال، وضعیت دشواری داشتم اما همچنان دلباختهات میشدم.”
دوباره خدا سؤال كرد: “اگر نابینا بودی باز پدیدههای مخلوق مرا ستایش میكردی؟”
چگونه میتوانستم چیزی را بدون دیدن تحسین كنم؟! ناگهان به یاد هزاران نابینایی افتادم كه در سرتاسر جهان خدا را دوست دارند و مخلوقاتش را تحسین میكنند.
سپس به خدا گفتم: “تصورش برایم دشوار است، اما همچنان دلباختهات میشدم.”
خدا پرسید: “اگر ناشنوا بودی آیا باز هم به كلامم گوش میسپردی؟” چگونه میتوانستم كر باشم و سخنها را بشنوم؟! دریافتم با گوش جان، صورت میپذیرد. پاسخ گفتم: “بسیار دشوار بود اما همچنان به كلام تو گوش میسپردم.”
سپس خدا سؤال كرد: “ اگر لال بودی باز ذكر مرا بر زبان جاری میساختی؟”
چگونه میتوانستم بدون امكان صحبت كردن نام خدا را ذكر گویم؟! در آن حال بر من روشن شد كه ذكر خدا با حضور قلب و جان صورت میگیرد و گفتار ما در آن نقشی ندارد و عبادت خداوند همیشه با صوت و صدا صورت نمیگیرد. هنگامی كه ستمی بر ما روا میگردد، خدا را با الفاظ فكر و اندیشهمان میخوانیم.
پاسخ گفتم: “ اگر چه نبودن صوت و صدا دشوار بود، اما خدا همچنان ذكر تو را میگفتم.
خدا از من پرسید: “آیا حقیقتاً مرا دوست میداری؟”
با شجاعت و در كمال اراده و اعتقاد پاسخ گفتم: “بلی تو را دوست دارم كه حقیقت مطلقی و یگانه واحدی.” با خود اندیشیدم به خدا پاسخی به حق دادم اما ...
خدا پرسید: “پس چرا گناه میكنی؟”
پاسخ دادم: “چون انسانم و بری از خطا نیستم.”
خدا گفت: “پس چرا در هنگام راحتی و آسایش از من دور و دورتر میشوی، اما در هنگامة مشكلات به سراغ من میآیی؟”
هیچ پاسخی نداشتم كه بگویم تنها پاسخم اشك بود.
خدا ادامه داد: “پس چرا فقط در خلوتگاه مرا میشناسی؟ چرا تنها در لحظات نیایش مرا میجویی؟ چرا خودخواهانه از من حاجت میطلبی؟ چرا چون طلبكاران از من خواستههایت را میخواهی؟”
تنها پاسخم باران اشك بود كه پهنای صورتم را پوشانده بود.
سپس گفت: “چرا از من شرمساری؟ چرا حسن خلق را در خود نمیگسترانی؟ چرا در اوج گرفتاری نزد دیگران عاجزانه گریه میكنی، در حالیكه شانههای من آماده پذیرش تو هستند؟ چرا در زمانی كه وقت نماز و عبادت معین ساختم، عذر و بهانه میتراشی؟”
سعی كردم پاسخی بگویم، اما جوابی برای گفتن نداشتم.
“ زندگی بزرگترین موهبت من به بندگان است. این موهبت را تباه نكنید. به شما تفكر اعطا كردم كه مرا بجویید و بشناسید و بپرستید اما شما بندگان همچنان از آن روی گردانید. كلامم را بر شما آشكار ساختم اما از گنج پرگوهر هر كلامم هیچ بهرهای نبردید. با شما صحبت كردم اما گوش ندادید. درهای رحمتم را به شما نشان دادم اما چشمهایتان قادر به دیدن آن نبودند. پیامبرانی برایتان فرستادم اما شما بدون توجه آنها را از خود راندید. نیازها و حاجتهای شما را شنیدم و به یكایك آنها پاسخ گفتم. آیا به راستی مرا دوست دارید؟
توان پاسخ نداشتم. چگونه میتوانستم پاسخ دهم؟! بیاندازه شرمسار شده بودم. دیگر هیچ عذری نداشتم. چه میتوانستم بگویم؟! در حالیكه با تمام وجودم گریه میكردم و اشك صورتم را پوشانده بود، سؤال كردم: “بارالها! مرا ببخش، از تو طلب عفو دارم من بنده قدرنشناس و خطاكار تو هستم.”
خداوند فرمود: “ای بنده! من رحمانم و خطای خطاكاران را میبخشم.”
پرسیدم: “خدایا با این همه خطاكاری چرا باز مرا میبخشی و دوستم داری؟”
خدا گفت: “چون تو مخلوقم هستی، پس هیچگاه تو را رها نمیكنم. هنگامی كه تو گریه میكنی، به تو رحم میكنم و رنجهایت را درك میكنم. وقتی كه شاد و مسرور هستی، وجد تو را میفهمم. وقتی افسرده میشوی، به تو دلگرمی میدهم. وقتی شكست میخوری، تو را یاری میكنم تا بلند شوی. وقتی خسته هستی، كمكت میكنم. بدان كه تا آخرین روز حیاتت با تو هستم و دوستت دارم.”
هیچگاه آن چنان جانكاه گریه نكرده بودم و دلم مملو از غم نشده بود، اما چگونه بود كه یك مرتبه آنقدر آرام شدم و آرامش یافتم؟ چگونه میتوانستم از خداوند آنقدر غافل باشم؟
از خدا پرسیدم: “چقدر مرا دوست داری؟”
خدا فرمود: “به آن میزان كه خارج از ادراك توست.”
و آنجا بود كه خدا را با تمام اجزا وجودم ستایش كردم و ثنا گفتم
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 0:8 توسط MAHDI-17 |
همه ما پنهانی ودر نهان با خداوند ، دل گفته هایی داریم، کسی از آن خبر ندارد وخود می گوییم و خدا شنونده است. آن چه می آید بخشی هایی ازگفتگوهای «من وشما» ،با خداست .اگر می دانید ،مطلبی باید اضافه شود پیغام بگذارید تا اضافه شود؛همه این مطالب از من نیست؛ با احترام به شخصیت تهیه کننده متن ، که نمی شناسم و نمی دانم کیست با دخل وتصرف هایی ؛ آن را تقدیم می کنم. گفتم: خستهام گفت: لاتقنطوا من رحمة الله .:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::. گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای! گفت: فاذکرونی اذکرکم .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::. گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه میدانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109) ::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچک است... یک اشاره کنی تمامه!
گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته
گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند (یونس/58) ::.
گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله
گفت: ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا آنهایی را که توکل میکنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.
گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که:
گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت میکنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا میکنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر میکنند (حج/11) ::
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم ؛
گفت: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد به تو نزدیک بشوم
گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
.:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی
گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری میتوانم بکنم؟
گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگر نمیدانید خداست که توبه را از بندههایش قبول میکند؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگر روی توبه ندارم
گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟
گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها را میبخشد (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا میبخشی؟
گفت: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم میزند؛ ذوبم میکند؛ عاشق میشوم! ... توبه میکنم
گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفت: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار میتوانم بکنم؟
گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههایش بر شما درود و رحمت میفرستند تا شما را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
گفتم: هیچ کسی نمیداند تو دلم چه میگذرد
گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غیر از تو کسی را ندارم
گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::.
گفتم : ...
گفت : ... منبع:وبلاگ http://i-mardom-mordam.blogfa.com/
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 20:37 توسط MAHDI-17 |

راستی برو بچ من رفتم یزد معلوم نیست کی به وبم سر بزنم
فعلا -بابای
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 17:29 توسط MAHDI-17 |
سلام برو بچ
امیدوارم حال هتون خوب باشه خوب تو پست که به مناسبت ۱ سالگی وبلاگ زدم همتون فهمیدینکه من اینجارو برای چی و برای کی درست کردم البته خیلی اتفاقای جالب و عجیب و کارای عجیب و غریب در باره این قضیه رخ داد که خودمم وقتی که به سر انجام داستان برسم(داستانی که شاید برای همه تموم شده باشه ولی من تازه میخوام شروعش کنم از هیچی) مینویسمش کارایی که به جرات میتونم بگم که فقط تو فیلمها میشه دید
من وقتی وب از اول خوندم واقعا دلم گرفت که چرا کسی که انقدر ادعام میشه دوستش داشتم گذاشتم راحت از دست بره یعنی تلاش کردم ولی ...
اواخر مهر امسال بود که تصمیم گرفتم هرجور شده یه خبر ازش بگیرم ببینم واقعا رفته یا من چون ندیدمش به خیالم که از اون جا رفتن برا همین اولین کاری که بزهنم رسید اینکه برم دم خونشون
------------------------------------------------------------------------------------------------
ساعت ۶.۲۰ صبح من رفتم جلو ساختمونشون تا ساعت ۷.۳۰ وایستادم هیچ وقت یادم نمیره تو اون لحظه چه فکرایی از سرم گذشتش هربار که در ساختمونشون باز میشددلم میریخت که اونه یا نه
ولی ندیدمش تقریبا مطمئن شدم از اونجا رفتن حالم گرفته بود اومدم خونه
-----------------------------------------------------------------------------------------------
من با دو تا از دوستام تو یزد خونه گرفتم سجاد و پیمان صحبت میکردیم
پیمان تهران بود با سجاد داشتیم صحبت میکردیم که اون داشت از اینکه عاشق دختر داییشه به مامانش گفته که براش بره خواستگاری صحبت میکرد ازم پرسید تا حالا عاشق شدی؟! اخه تو همش داری چرت و پرت میگی میخندی بهت نمیخوره که یه ذره احساس داشته باشی (هیچ وقت رو ظاهر ادما قضاوت نکنید)
وقتی جریان بهش گفتم شاخ دراورد گفت پس چرا کاری نمیکنی گفتم چی کار کنم نمیدونم کجاست
گفت خب از دوستاش بپرس زدم زیره خنده و گفتم دلت خوشه من مشکلم با دوستاش بود اونا نمیزاشتن من باهاش حرف بزنم و همش تحریکش میکردم گفت خب بهش حسودی میکردن (خدایی هم راست میگفت) گفت ولی باید یه جوری دوستاش نرم کنی تا از زیر زبونشون بکشی با دوستش دوست شو از زیر زبونش بکش بیرون بعد باهاش بهم بزن گفتم نه اینجوری خوشم نمیاد حال اونم بگیرمگفت پس اگه دوسش داری باید یه کاریبکنی مرد حسابی حرفش یه امیدی تو دلم زنده کرد
----------------------------------------------------------------------------------------------
واما دو شب پیش با دوتا از دوستام علی و محمد که محمد بخاطر بور بودنش شبیه اروپایی هاست
یه دفع زد بسرم به علی که دوست صمیمیمه گفتم من باید بفهمم که اینا اثباب کشیدن یا نه ساعت ۹ شب بود علی خندید گفت مهدی از تو دیونه تر ندیدم پایتم بریم رفتیم دم خونشون محمد پرسید مهدی اسم و فامیلش چیه گفتم نمیدونم گفت پس چیکار میخواهی بکنی؟!!!!!!!
گفتماون با من با علی از ماشین پیاده شدیم محمد با داداش کوچیکش موندن تو ماشین یه دفعه علی گفت مهدی بگو محمد از خارج اومده ادرس اینجارو دادن ولی نیستن
حالا ما موندیم زنگ بزنیم بگیم با کی کار داریم یه دفعه یه مرد ۴۰-۴۵ ساله کی تاکسی داشت رسید برای ساختمون بغلیشون بود
من:اقا ببخشید اینجا جدیدان کسی اثباب کشی کرده؟
مرد:چطور؟شما با کی کار داری؟
من:راستش یکی از اشناهاشون از خارج اومده ادرس اینجارو داره ولی مث اینکه از اینجا رفتن
مرد:اره اقای ناظری بود که ۲ سال پیش خونرو فروخت بعدشم یه مستاجر ۱ سال اوم بعد رفت
من:مستاجر شما نمیشناختی؟کی بوده کجا رفته؟
مرد:نه اینجا همه مستاجرن زیاد از هم خبر ندارن
من:یه ادرسی چیزی ؟این بدبخت از ایتالیا ومده حالا مونده
مرد:فامیلیشو نمیدونه؟والا من از کجا بدونم کجا رفتن
من:مرسی حالا امشب من میبرم خونمون تا ببینم چی میشه
--------------------------------------------------------------------------------------------
اومدیم تو ماشین نشستیم از خنده ترکیدیم سریع اومدیم حالا منتظرم ببینم میتونم دوستاشو ببینم یا نه بالاخره من باید یه جوری که شده پیداش کنم علی میگه خیلی دیونه ای
اره واقعا دیونم دیونه دیونه.......از ۰ میخوام بیم جلو خدا کمکم کنه مطمئنم که پیداش میکنم به امید اون روز
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 23:15 توسط MAHDI-17 |
چکيده زندگاني و حالات امام هشتم عليه السلام آن حضرت روز پنج شنبه يا جمعه ، 11 ذى القعدة ، سال 148 هجرى قمرى (1)، يك سال پس از شهادت امام جعفر صادق عليه السلام در شهر مدينه منوّره ديده به جهان گشود؛ و با ظهور نور طلعتش جهانى را روشنائى بخشيد. نام : علىّ، صلوات اللّه و سلامه عليه .(2) كنيه : ابوالحسن ثانى ، ابوعلىّ و... . اءلقاب : رضا، صابر، زكىّ، وفىّ، ولىّ، رضىّ، ضامن ، غريب ، نورالهدى ، سراج اللّه ، غيظ المحدّثين ، غياث المستغيثين و... . پدر: امام موسى كاظم ، باب الحوائج إ لى اللّه عليه السلام . مادر: شقراء، معروف به خيزران ، امّ البنين ، و بعضى گفته اند: نجمه بوده است . نقش انگشتر: حضرت داراى سه انگشتر بود، كه نقش هر كدام به ترتيب عبارتند از: ((حَسْبىَ اللّهُ)) ، ((ما شاءَ اللّهُ وَ لا قُوَّةَ إ لاّ بِاللّهِ)) ، ((وَلييّ اللّهُ)) . دربان : مورّخين ، دو نفر را به نام محمّد بن فرات و محمّد بن راشد به عنوان دربان حضرت گفته اند. مدّت امامت : بنابر مشهور، روز جمعه ، 25 رجب ، سال 183 هجرى قمرى ، پس از شهادت پدر مظلومش بلافاصله مسئوليّت رهبرى و امامت جامعه اسلامى را به عهده گرفت ، كه تا سال 203 يا 206 به طول انجاميد. و در سال 200 هجرى قمرى حضرت توسّط ماءمون به خراسان احضار گرديد. مدّت عمر: در طول عمر آن حضرت بين 49 تا 57 سال بين مورّخين اختلاف است . و بر همين مبنا در مقدار و مدّت هم زيستى با پدر بزرگوارش ؛ و نيز در مدّت حيات پس از پدرش اختلاف مى باشد، گرچه برخى گفته اند كه آن حضرت 29 سال و دو ماه در زمان حيات پدر بزرگوارش زندگى نموده است . در علّت آمدن امام رضا عليه السلام به خراسان ، نيز بين مورّخين اختلاف است ؛ ولى مى توان از مجموع گفته ها، اين گونه استفاده نمود: چون هارون الرّشيد به هلاكت رسيد، بغداد و حوالى آن در اختيار فرزندش امين ، و خراسان با حوالى آن تحت حكومت ديگر فرزندش ماءمون قرار گرفت . پس از گذشت مدّتى كوتاه ، بين دو اين برادر اختلاف و جنگ ، رونق گرفت و امين كشته شد. در اين بين ، ماءمون نيز جهت استحكام قدرت خود چنان ابراز داشت كه از علاقه مندان خاندان علىّ بن ابى طالب و سادات بنى الزّهراء مى باشد. بنابر اين ، در سال 200 هجرى نامه اى به استاندار خود در شهر مدينه منوّره فرستاد، تا حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام را از راه بصره اهواز، (به گونه اى كه از غير مسير شهر قم باشد) به خراسان منتقل گردانند. هنگامى كه امام رضا عليه السلام به شهر مَرْوْ رسيد، ماءمون عبّاسى به حضرتش پيشنهاد بيعت و خلافت را داد. ولى حضرت چون كاملاً نسبت به افكار و دسيسه هاى ماءمون و ديگر خلفاء بنى العبّاس آگاه و آشنا بود، پيشنهاد خلافت را از طرف ماءمون نپذيرفت . و ماءمون دو ماه به طور مرتّب ، با نيرنگ ها و شيوه هاى گوناگونى اصرار مى ورزيد كه شايد امام عليه السلام بپذيرد؛ ولى چون از طريقى در رسيدن به هدف خويش موفّق نگرديد، در نهايت ، حضرت را تهديد به قتل كرد. بر همين اساس امام عليه السلام مجبور گرديد كه ولايتعهدى را تحت شرائطى بپذيرد، كه روز پنج شنبه ، پنجم ماه مبارك رمضان ، در سال 201 بيعت انجام گرفت ، مشروط بر آن كه حضرت در هيچ كارى از امور حكومت دخالت ننمايد. پس از آن كه ماءمون به هدف خود رسيد و از هر جهت حكومت خود را ثابت و استوار يافت ، شخصا تصميم قتل حضرت رضاعليه السلام را گرفت و به وسيله انگور زهرآلود، آن امام مظلوم و غريب را مسموم و شهيد كرد. شهادت : بنابر مشهور بين تاريخ نويسان ، حضرت روز جمعه يا دوشنبه ، آخر ماه صفر، در سال 203 يا 206 هجرى قمرى (3) به وسيله زهر مسموم شده و در سناباد خراسان شهيد گرديد؛ و به عالم بقاء رحلت نمود. و جسد مطهّر و مقدّس آن حضرت در منزل حميد بن قحطبه ، كنار قبر هارون الرّشيد دفن گرديد. خلفاء هم عصر آن حضرت : امامت حضرت ، هم زمان با حكومت هارون الرّشيد، فرزندش امين ، عمويش ابراهيم ، دوّمين فرزندش محمّد، سوّمين فرزندش عبداللّه ملقّب به ماءمون عبّاسى مصاددف گرديد. تعداد فرزندان : عدّه اى گفته اند حضرت داراى پنج پسر و يك دختر به نام فاطمه بوده است ؛ ولى اكثر مورّخين بر اين عقيده اند كه حضرت بيش از يك پسر به نام ابوجعفر، امام محمّد جواد عليه السلام نداشته است . نماز آن حضرت : شش ركعت است ، در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، ده مرتبه ((هل اءتى عَلَى الا نْسانِ حينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئا مَذْكُورا)) خوانده مى شود.(4) و بعد از آخرين سلام نماز، تسبيحات حضرت فاطمه زهراءعليها السلام گفته مى شود؛ و سپس حوائج و خواسته هاى مشروعه خويش را از درگاه خداوند متعال مسئلت مى نمايد كه انشاء اللّه تعالى برآورده خواهد شد.
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 20:5 توسط MAHDI-17 |
سلام ۱ سال از سن این وبلاگ گذشت چه زود قبل از این وبم ۲ تا وبلاگ داشتم که اونام سن و سالی ازشون گذشته بود بخصوص یکیشون که تو میهن بلاگ زده بودم و بیش از ۲۰۰۰۰ بازدید کننده داشت و برا خودش وبلاگی شده بود تا اونجا که یادمه مدیر سایت انرژی دات کام بهم پیشنهاد همکاری داد ولی موضوع اون کجا این وبم کجا اون موضوعش فقط رو نرم افزار های کم یاب بود برا همین طرفدار زیاد داشت ولی این موضوعش خاطراتمه که تنها طرفدار پرو پا قرصش خودمم روز اولی که اینجارو زده اصلا برام مهم نبود که کسی وبلاگمو بخونه برا همین روش کانتر نذاشتم که ببینم اصلا بازدید کننده دره یا نه کاری که هنوزم انجام ندادم فقط دلم میخواست درد و دل کنم با خودم اخه اونموقع خیلی دلتنگی میکردم دلتنگی هایی که یه وقتایی الانم سراغم میاد
--------------------------------------------------------اولین پست گلچین عاشقیم بد دردیه نمیدونم میخوام از ۱ سری خاطره شروع کنم ۱ روز انونم تو پاییز یادش بخیر به هیچی غیر از درس و کنکور فکر نمیکردم تا این دوستم به علیرضا به من گفت بیا تا مدرسه ۱ ذره پیاده بریم من احمقم گوش کردم تو راهم جو گرفته بود داشتیم اهنگ میخوندیم" دستا همه بالا ..." منم که گفتم چیزی رو اصلا حساب نمیکردم رو به ۱ دخترکی که پیش دوستاش بود با پرویی گفتم دست بالا اون خندید و سوار اتوبوس شد رفت منم دیدم چه جلب تا گذشت و گذشت هر روز با دوستاش سر راه میدیدمش احساس میکردم منو می پاد و... ادامه بعدااااااااااااا سلام بگم از ادامه خاطراتم روز ۱۶ اذر ۸۵ بود منم که حس کرده بودم تصمیم گرفتم با تریپ مردونه و شخصیتی بزنم بیرون دلمم میخواست که اونو ببینم رفتم منتظر ماشین شدم که دیدم ۱ اتوبوس شهران از جلوم رد شد اخه تو شهران درس میخوندم بعد دیدم امیر سر خر از اتوبوس اورده بیرون (این امیر ۱ ادم ... فرهنگ در حد غار نشینی) به من گفت منتظرم باش من میام با هم بریم ولی اتوبوس رفته بود و من فک نمیکردم که بیاد اما ۱ دفعه دیدم ۱ نفر مث شتر مرغ داره میاد طرف من میخواستم ماشین بگیرم بپیچونمش دلم براش سوخت که همن موقع ۱ خطی اومد که پیمان و علیرضا توش بودن و امیرم رفت تو ماشین پیش اونا نشست و من مث ... ذوق کردم که با اینا نمیرم اخه من میخواستم اون روز شخصیت رو حفظ کنم و با اینا عمرا اینکارو نمیشد کرد بالاخره رفتیم شهران اتفاقا دیدمش خیلی هم حال کردم اونم پیش دوستاش به من ذل زده بود ولی منه احمق بی توجه از پیشش رد شدمو... خوب سرتون درد نیارم قسمت قبلی که خوندید خوب من دیگه واقعا رفتم تو فکرش تا اینکه زمستون سرد رسید منم همه چی گذاشتم برای بعد دی ماه اصلا نگران نبودم تا اینکه ۱ شب خواب دیدم عمرا دستم بهش نرسه که اتفاقا تعبیرم شد ولی من گفتم این که فقط خوابه منم حالا حالا ها وقت دارم تا چشم رو هم گذاشتم شد اواخر بهمن منم دیگه تصمیم گرفتم هرجور شده باهاش ارتباط برقرار کنم ولی نمیدونم هر کاری میکردم نمیتونستم شاید از ترس اینکه ضایعم کنه خلا صه ۱ روز با دوستم داشتیم میرفتیم که محسن بهش تیکه انداخت بعد که رد شدن رفتن بهش گفتم دیگه به این کاری نداشته باش و ماجرا رو بهش گفتم گفتم:محسن بهت شمارمو میدم اگه تونستی بهش بدی ۱ پیتزا مهمون من گفت:خدائئئئئئئئ باشه بده همین الان میدم شما رمو بهش دادم گفتم:بهش بگو یکی از دوستام اینو داده گفت:باشه اقا این رفت بده دید تعداد دخترا جلو ایستگاه اتوبوس زیاده گفت جون... الان زیادن ضایعست قبول نمیکنه گفتم:پس دیگه قپی برای من نیا گفت:بذار مردونه فردا بهش میدم منم قبول کردمو خدا خدا میکردم فردا برسه فردا رسیدو ما دوباره رفتیم منتظر وایسادیم تا اینا بیان دیدم محسنم هل کرده برا همین یکم شیرش کردم اینا رسیدن طبق معمول خودش با ۱ دوستش که من ندیدم ۱ لحظه اینا پیش هم نباشن تا اومد زدم به محسن محسن برگرو گرفت جلوشو گفت خانوم ببخشید اینو یکی از دوستام داده بدم به شما منم مثل احمقا خیلی خوشحال گفتم مال منه اونم خندید و رفت ... سلام خوب تا ونجا بودیم شماره منو گرفت وای چقدر خر کیف بودم گفتم خوب حالا زنگ بزنه بهش چی بگم نکنه ۱ وقت از دستم بپره ........... کلی اتفاق تا از اون موقع تا ۱۶ خرداد افتاد من اصلا دیگه دوست ندارم تعریفشون کنم ولی بعضیاشو میگم تو اسفند مهمترین ماه بود که گفت من نمیخوام با تو دوست بشم اخ من دوست پسر دارم ۲۲ اسفندم دوستش اومد خود شیرینی کنه ضایع شد ۵ خرداد دیدم سوار ۱ پراید مشکی شد که احتمالا دوست پسر گرامیش بود... ۱۹ خرداد برای اخرین بار در حدود چند ثانیه دیدمش اونم ۱ جوری خودشو گرفت انگار ازراعیل دیده تا الان که دیگه نیست نمیدونمم کجاست شاید خونشونم عوض کردن شاید...... ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ راستی نسرین خانم من به وبتون سر میزنم ولی مثل اینکه نظراتش بسته شده اگه خواستی جوابشو اینجا میگم هر چند که جواب درستی نمیتونم بدم![]()
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 2:23 توسط MAHDI-17 |
سلام
اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
من ۳ ماه اینجا سر نزدم که اپش کنم یعنی اصلا حوصلشو نداشتم که اپش کنم یادش بخیر روز اول که اینجارو زدم چه دل پری داشتم دنبال یه گوش شنوا میگشتم
چه دوستای مجازی پیدا کردم وبلاگ نویسایی که من به وبای خیلیاشون حسودی میکردم و واقعا جای تحسین داشتن بخاطر اون پستای عالیشون یه سال به خاطر کنکور از دوستای حقیقی جدا به دوستای مجازی پناه اوردم که با خیلیاشونم خیلی رفاقت کردم یعنی الحق که چیزی از دوستای حقیقیم کم نداشتن ولی حیف که مدت این دوستیا هم کمه فقط به خاطره تبدیل میشن
الانم که یه سری شون یا وبشون حذف کردن یا اصلا دیگه اپ نمیکنن یه سری هم که ازشون بی خبرم بی خبر بیخبر ولی فقط اومدم به همشون بگم
یادش بخیر
پستای بعدیم هم چندتا از پستای ماههای گذشترو میخوام گلچین کنم بذارم ببینم وبلاگم از کجا به کجا رفته وباید به کجا ادامه پیدا کنه اصلا باید ادامه پیدا کنه یا نه پس تا پست بعدی فعلا
با تشکر-مهدی ۱۹۸۹
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 1:59 توسط MAHDI-17 |
یکی رفت .................یکی موند
اونی که باید میرفت موند اونی که میخواست بمونه رفت
ههههههههههه
غول مراد میخنده یا گریه میکنه!!؟
نیدونم
ای بابا بیخیال فرش بیا تو با کفش
همممممممممم ۱۹ خرداد آقا مهدی زود گذشت نه؟
خیلی اصلا فکرشم نمیکردم انقدر سریع بگذره
عجب پستی شد
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 9:16 توسط MAHDI-17 |
امشب فینال جام باشگاههای اروپا به امید قهرمانی منچستر یونایتد (شیاطین سرخ)

این عکس اون فینال خاطره انگیز ۹۸-۹۹
وایی ی ی ی ی ی ی یادم نمیره من عاشق اشمایکل بودم چه شبه خاطره انگیزی بود
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 21:46 توسط MAHDI-17 |
اینو مینویسم نه واسه قرمزا نه واسه آبیا بلکه واسه همه ی ایرانیا. واسه همو اونایی که پیرهن سفید تیم ملی و پرچم کشورشون رو دوست دارن. واسه هر کی وقتی اسم ایران میاد مغرور میشه. تا حالا هفتصدهزار نفر امضا زدن اگرشما هم ایمیل دارین برین بزنین اگر ایمیل دارین به همراه غیرت ایرانی. برین و اسمتونو با ایمیلتون رو بزنین فقط همین. اگر کل ایرانی های با غیرت یک میلیون تا بشن (البته که خیلی بیشترن منظورم اونایی که اینترنت هم دارن) نام تحریفی خلیج عربی رو از گوگل برمیدارن اسم اصلی خلیج همیشه فارس رو می ذارن. دم همه ی ایرانی های خوش غیرت گرم. لطفا به لینک زیر بروید و اگر وبمستر هستید این لینک رو در وبتون بذارین. باید غیرت ایرانی رو به همه نشون بدین.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:50 توسط MAHDI-17 |
سلام به همه بچه ها من یه استقلالی ۲ اتیشه هستم اینو فک کنم بعضی از شماها بدونید مخصوصا مریم خانم که ۱ فصل کل کل کردیم
الانم تیمش قهرمان شده باید خیلی خوشحال باشه این قهرمانی پرسپولیس منو یاد قهرمانی سال ۸۵ استقلال انداخت جلو ۱۰۰۰۰۰ نفر اون موقع هم یادمه پرسپولیس حال روز استقلال امسال داشت بالاخره میگن
گهی پشت به زین گهی زین به پشت
الانم نوبت پرسپولیسیاست قهرمانی پرسپولیس به همتون(پرسپولیسیا) تبریک میگم مخصوصا مریم خانم هر چند که امروز تیم شهرش به پگاه باخت ولی تیم خودش قهرمان شد
النم از این به بعد برا قهرمانی منچستر تو اروپا دعا کنید که از استقلال خیلی بیشتر دوستش دارم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:28 توسط MAHDI-17 |
لو رفتن سوالات کنکور 87؟ ادبیات: 1)استعاره 2)استعاره مکنیه 3)کنایه 4)اغراق دین وزندگی: عربی: 1)الماست 2)الکره 3)الدوغ 4)البوق زبان خارجه: 1)fish in the sea 2)made in china 3)Iranians 4)economic’s mafia ریاضیات: مردی 6 کیلو گوجه خریده است اگر همسر این مرد تنها 3 کیلو از این گوجه ها را مصرف کند چه مقدار دیگر باقی می ماند؟ 1)6 کیلو؟ 2)خرمایه!!! 3)اغراق 4)از نارمک خریده فیزیک: 1)وقتی تو دستشویی هستی زیاد به جاذبه فکر نکن...فقط زور بزن. 2)اگر به جسمی دو برابر وزنش نیرو وارد کنی...اهل خونه از بوی گند خفه می شن. 3)اگر.... 4)... شیمی: 1)مادر داور 2)خواهر داور 3)همسر داور 4)احمدی نژاد
به گزارش خبرنگار اعزامی همشهری جواد به سازمان سنجش دیروز یک دفترچه مچاله شده در حیاط یکی از
آموزشگاه های کنکور پیدا شده که اخبار غیر رسمی حاکی از این می باشد که این دفترچه...دفترچه آزمون سراسری کنکور 87 رشته ریاضی-فیزیک می باشد.همشهری جواد برای آشکار شدن این موضوع اقدام به
انتشاربعضی از سوالات مو جود در این دفترچه می نماید:
یکی از اعضای دولت هشتم(قبلی):در زمان آقای خاتمی تورم یک رقمی بود و مردم در رفاه زندگی می کردند.
در جمله بالا چه آرایه ادبی به کار رفته است؟
شوخی شوخی...با خدا هم شوخی؟؟؟(این بخش در دفترچه موجود نبود!!!)
الانرزی الهسته ای الحق المسلم.....
“I am eating oil every day” which one say it?
کدام جمله از جملات زیر بیان درستی از قانون 5 نیوتون می باشد؟
مقصر اصلی شکست های اخیر استقلال چه کسی است؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:32 توسط MAHDI-17 |
دیروز از این ازمونای قلم چی داشتم نشستم سر ازمون حوصله نداشتم حتی ۱ ذره حتی برای ۱ سوال
نشستم سرمو به سوالا گرم کردم هی حل کردم هی پاک کردم راه حل خیلی از مساله هارو بلد بودم ولی حوصله شرمنده حسش نیست حل کنم دنبال یه راه اسون بودم ساعت ۱۱:۴۵ شد کسی دیگه تو سالن غیر من نبود من و ۳ تا مراقب!!!!!!
۵ دقیقه وقت داشتم یه نگا به دور برم انداختم یه نگاه به مشاورم بهم گفت اندفعه سوالا چه جوری بود منم گفتم مث همیشه تکراری حوصله سر ببر گفتش سنجش چه جوری بود گفتم اون بهتر بود فقط عمومیش سخت بود اومدم بیرون از جلسه گفتم امروز سراغ هیچ کتابی نمیرم تو را ه پسر خالمو دیدم که حوضش از من بالاتره اونم مث اینکه حوصله نداشته!!!!
بهش گفتم بیا بریم این پاساژه یه گیاه برای اکواریومم بگیرم یه گیاه مصنوعی قرمز و زرد انتخاب کردیم بعد دیدم محمدرضا دستش گذاشته رو اکواریوم ماهیای بارب ببریمهدی بیا از اینا بگیر اهن ربا دارن اخ هر طرف که دستشو میبرد یه دسته ۳۰-۴۰ تایی از این ماهیاا با دست اون حرکت میکردن ۳ تا بارب گرفتم رفتیم خونه خالم حیونی یکیشون مرد برگشتم خونه انداختمشون تو اکواریوم گیاه رو که کاشتم ماهیام کلی حال کردن مث این ندید بدیدا خب خداییشم حیونیا گیاه ندیده بودن !
عصر شد با بابک رفتیم تو جاده امازاده داوود گفتیم اونجاها الان باید خنک باشه یه دور زدیم اومدیم خونه تا ۱ نشستم تو اتاق بعدشم یه خواب خیلی عجیب دیدم که فقط بگم در این حد بود که انگار تو ۱۵۰۰-۶۰۰ سال قبل زندگی میکردم!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:45 توسط MAHDI-17 |

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:33 توسط MAHDI-17 |
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا
منچستر دیشب بردش اخرای بازی که دیگه بارسا عقب بود همش حمله میکرد منم
منچستر یه وقت گل نخوره ولی دمش گرم عجب گلی زد اسکولز
راستی ۱ سوال بپرسم تو نظر ات جواب بدید مرسی
قدرت چیست؟

پ.ن۱:زنده باد منچستر
پ.ن۲:زنده باد منچستر
.
.
.
پ.نn-۱:زنده باد منچستر
پ.نn:یادتون نره جواب منو بدین
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:3 توسط MAHDI-17 |
سلام برو بچ گل جاتون خالی این چند وقته سرم شلوغ شده کلا خوب میگذره تا ۱.۵ ماه دیگه هم کنکور میدیم راحت میشیم راستی از من میشنوین الان فقط تست بزنید اگه حتی یه مبحث بلد نیستید تستاش بزنید از طریق تست زدن یاد بگیرید انشاالله هم که همتون قبول بشید حالشو ببرید
اما امشب بحث فوتبال اونم تیم محبوب من منچستر یونایتد امشب تو الترافورد یا همون تالار رویاها با بارسلونا بازی داره دعا کنید منچستر ببره رونالده هم تو بازی گل بزنه

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 21:23 توسط MAHDI-17 |